سردرد تو توی سرم داد میزند /
دردسر شده است !
ابرها
شهر را
گلوله باران کرده اند
و خیابانها
تن سوراخ سوراخ خیس شان را
از زیر چرخ ماشین ها بیرون می کشند ...
پنجره ام به آسمان پشت کرده
سقف اتاق برایم پشتک می زند !
تو هنوز
لای کتاب صدایم خواب دیده ای
ما هیچ وقت بزرگ نبودیم یا
مادرم
چقدر نمی میرد !
دلم درد می کند
برای شب ماه را سوزن می کند
تا تو با یک بغل قلقلک...............آمدی
جانم به قربان کسی دیگر
چرا ؟
گریه نکن
گریه نکن...............گریه ام نمی گیرد !
این من من نمی شوم
خودم را به تو می زنم
که خیال برداری ابرم نمی بارند نمی بارن نمی باران !
امشب
من به روایت تو ام
با سیگار ...
نزدیک دورترین کافه ی شبانه ی ونگوگ
دست در دست هم
بهم پشت پا خواهیم زد !
همسایه ها که خواب دیدند
مشت تو باز می شود از
در خانه تنهام
آن شب
از عشق آسان نمود اول
نقطه ی کور تو شده ام
که آخر جمله های بی سر و ته عاشقانه ات می گذاشتم !
" تو از بیخ عاشق خودت بودی ! "
* * *
انگشت هایت را دوست می دارم
هرچه می بوسم / می خورم
تمام ندارند ...
بر خلاف خودت که چند روزی ست مرده ام !
توی خودش می خندد و
می ترسد :
پشت سایه ام پناه می گیری ...
نترسد !
این دست کتک ندارد !!
( دارد ! )
...........
پنجره در می رود
در دیوار را دور می زند
خانه مست می کند ...
پرنده ی ساعت از دهانش خارج می خواند و
تو ثانیه ها را پلک پلک می زند
با ادای گریه گوگوش !!
آهای گوش بریده ی ونگوگ !
پنبه ی نبودنت را میزنم و
می رقصم روی شکلک های کاشی ...
کاش نبودی و می دیدی !
( ببخشید حق مطلب را ادا در آوردم ! )
+ نوشته شده توسط احسان عزتي در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت
10:25 |