کجای دلم را گریه ببَرَد ؟!
از تو نمی پرسم
برای کدامم گریه شوم
چه روزهایی
در من شب شده
و چه شب هایی در تنگ دلم دریا شده اند ...
دست هایم را خراب کرده ام
پل های پشت سرم
دنبالم می کنند
و نخستین کفش هایم را یادم نیست هیچ .
هیچ کس مثل چشمهای تو نیست !
و پرنده
برای دانه نمی میرد دیگر ...
درگیر دستگیره ای که در نداردم
و دری که سردرد دارم ...
تنهایی کجاست ؟
. . .
این صندلی را
کجای دلم بنشانم ؟!
ای اشک عزیز !!
تو از من گریه تری !
من با تو دوست تر !!
و خدای خلوت ما
ودکا می نوشد
در تروایی سوخته !
۲۹ / ۱۰ / ۸۵

