تنهایی من تنها نیست !
گاهی
تن خود را گم می کند هایی می شود و هویی !
شلوغ می کند
سر و صدا راه می اندازد
تنهایی من .
گاهی
صبح ها زودتر از من بیدار می شود
از راه پله بالا می رود
خودش را دار می زند !
گاهی گاهی ست
گاهی همیشه هست
و گاهی می دود در تن تو
تا گاز بزند گلبول های سفیدت را !
چون نان و نمک دوستت دارد
تنهایی من
ناظم حکمت را هم نمی شناسد !
اصلن شاعران را دوست ندارد
دست می اندازد
پا هم ندارد
یا دارد نمی دانم ...
تنهایی من تنها نیست
با من است با تو است
کافه را هم هیچ وقت پس نمی زند !
تنهایی من
عاشق است !
جان دارد
و شباهتی مفصل به فنجان !
اما
هرگز برعکس نیست !
فقط گاهی
مثل دندان خرد شده در دهان
بوی شکست می دهد تنهایی من
همان که تنها نیست .
۶ / ۱۱ / ۸۵

