تبليغاتX
از بیخ
 

موشک در زندانِ دوست داشتنی ست

موشک تنهاست

موشک نمی خندد

موشک را به خانه می برم

موسیقی کلیسایی و مرگ آخرین پدر

دردهای از چادر بیرون زده

دخترهای عام المنفعه

غذاهای طولانی

زیادی زندگی می کنیم

موشک را به اتاق می برم

مثلن

هیچ ادعیه ای زیباتر نمی کند تو را

پماد سوختگی آفتاب از ابر است

ابر نشسته

موشک را صدا می زند

شکوفا می شود

موسیقی سازی و مرگ مادر

تمام ندیمه ها را شیزوفرنی می کند

آتش سوزی بناهای پارلمان

نقاشی شده

مثل در حیاط گورستان در برف

بچه های لال و بازی

سگ ها و کاسه های لیس نزده

موشک را فراری می دهد

ستایش زن ها

و نمایش       آخرین شانس ماست

بیا گریه کنیم

موشک می میرد

 

                                  ۲۷ / ۱ / ۸۶

+ نوشته شده توسط احسان عزتي در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:49 |
 

فهمیدن اینکه آن پیامبر مشرک در زیر زمینی لاغر   کلاغ شد

چیزی به ترس کاج ها اضافه نمی کند

هواپیما ها هواپیما ها

من شب ها دندان هام را مسواک می زنم

و این تنها چیزی ست که به آن یقین دارم

 

حذف مناسبات اداری

کمکی به مکیدن های شدید نمی کند

تزریق تخیلات ناممکن

از درخت بالا می برد

و اینها همه زیر سر زمستان کنار باغچه کاغذ می خورد

زیر باران ایستادن است

پنج دقیقه

به انفجار بزرگ باقی ست

و من دیگر خودم نیستم

بی سر و ته می چینم

دارم برای راه رفتن خودم ادا در می آورم

وینستون لایت

آرامش عجیبی ست

گریه ام می گیرد

 

صبح زود است

کسی برای آشپزخانه زن گرفته

زنی با چنگال ها

بشقاب های پرنده     آسمان را پرواز می دهند

روی سر ما

خدا برای دوست دخترش زنگ می زند

 

نورمن ها وفادار هستند

ولی آخرین شناگر ایالات متحده تنهاست

بیایید دست به دست هم بدهیم

همدیگر را زمین بزنیم

 

این تو هستی هوا را فرو می دهی طوری می روی روی اعصابم

بازی در می آوری

سیرک را بستند    در جلو باز

دخترهای شاد

پسرهای موج سواری

دریا برای تنهاییش دوچرخه سواری می دزدد

با این شلوارک خال خالی

دو عدد چراغ قوه   دو عدد چمدان

صحنه ی سیاه به همه اعتماد به نفس می داد

دو قطره

دو قطره کافی ست

اسپرم های سیال هوا را باردار می کنند

از فیروز کوه گذشتیم

کسی زنگ نمی زند

پدر یک دستی می زند

دو دستی گرفته تنهاییش را که نیفتد

سیب سرخ نیوتون را نیوتون کرد

حسین پناهی را کشت

 

فرشته ها در انتهای تصویر

مسیح را بو می کشند

باید از این کثافت خورد

گفتم

ما را به زیر زمین می بردند

باور نمی کنند .

 

                            ۲۶ / ۱ / ۸۶

 

 

+ نوشته شده توسط احسان عزتي در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:36 |