برده ها را به زیر زمین می بردند
سرگیجه ام روی پله ها کم مانده بود بیفتد
دستهای شکاف گلو به همه ی حرف های نگفته مشکوک بود
دو سه تا درخت گوشه ی خیابان
دو سه تا چشم و صورتهای مثلثی خیس
انگار کسی ظالم را درود گفته باشد
هر تیری که می زدیم به گه می خورد
بیرون از ما
عده ای در پاهای هم رکاب می زدند
در چشم های دوچرخه سواری دختری را می بردند
تظاهرات تن ها احتمال هر گونه اقدام تروریستی سکسی را به سفر می رساند
یک دو سه چهار پایان برای قصه طویله
ماندن و دست درازیدن
به نگاه های گریه نکردن و سوزاندن برده ها
با روستایی که کنار جاده به صف کرده بود
چه می شد ایست داد ؟
مادرها حلقه زده بودند دور انگشتهای پدری
پشت اساطیری ام تیر می کشید
ضمن خدمات شایانی که ذکر می خواندند
صدایی کر موسیقی قبیله ای را ناشنوا می کرد
آنها می آمدند یا می رفتند ؟
ما را به زیر زمین می بردند
قانون همبستگی همکلاسی ها را فشرده می کند ؟
آنسوی کلاس ترسوتر شده بود ...
من چشم کسی را شانه می زنم
من موی چشم کسی می شوم
مویی زرد و نامفهوم
مویی موذی
مثل موش های بزرگ خانگی بعد از ادرار نامادری ام
که آشپزی هم می کنند
و من همسر آینده ام را کشتم !
بچه که بودم
از چاقو می ترسیدم
از آتش هم می پریدم
از پله ها
موهای ریز زیر زمین را شانه می زدم براش
خوشش می آمد
من چشم کسی را آتش می زنم
با چاقو
برده ها را به مستراب می برم با شیزوفرنی آلت ام
زنم را بیرون می کنم
بیرون مستراب
...
باید بمب های عمل نکرده را از اندام های هم خارج کنیم
و با خیال آسودگی زمان
انشای تابستان خود را چگونه گذراندیدبنویسیم
چرا که هر گونه قتلی
از محبتی عمیق به چشم های کسی نشات می گیرد
۲۷ / ۴ / ۸۶

